مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
38
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
آنها كشته شده ، وحشتزده فرار كردند و هنوز موقع نماز ظهر نشده بود كه جنك خاتمه يافت من عدهاى از سربازان خود را مأمور تعقيب فراريان و غارت قبيله آنها كردم و گفتم هر چيز را كه قابل انتقال است تصرف كنند و با خود بياوردند و تمام زنهاى جوان را اسير نمايند تا اينكه بعد ، بين صاحب منصبان و سربازان من توزيع شوند زيرا به كنيز بردن زنهاى كافر حربى مشروع مىباشد . وقتى از امور ميدان جنك فارغ شدم از اسب فرود آمدم و مغفر را از سر برداشتم و خفتان را كندم و موزه را از پا درآوردم و گفتم براى من آب بياورند تا وضو بگيرم و نماز بخوانم . در آن موقع من هنوز مسجد متحرك نداشتم تا در مسجد خود نماز بخوانم و بعد از وضو گرفتن نماز خواندم و از خداوند كه بان سهولت فتح را نصيب من كرد سپاسگذارى نمودم . دو روز ديگر سوارانى كه براى غارت فرستاده بودم مراجعت كردند و پنج هزار و يكصد زن جوان غير از اموال آوردند و من زنها را بين صاحب منصبان و سربازان خود تقسيم كردم و بهر صاحب منصب و سرباز يك كنيز رسيد و بقيهء زنها را به بازارهاى بردهفروشى ماوراء النهر فرستادم تا اينكه به فروش برسند . در آن جنك پانصد و بيست و پنج تن از صاحب منصبان و سربازانم كشته شدند و از جمله دامادم ( حسين ) بقتل رسيد ولى من با قتل ( امير ليك توتون ) توطئه امراى ماوراء النهر را عليه خود نقش بر آب كردم و ديگر امراى مزبور درصدد برنيامدند كه عليه من متحد شوند تا بوسيله اتحاد بتوانند مرا معدوم نمايند . وقتى از جنك ( امير ليك توتون ) بسمرقند مراجعت كردم به من اطلاع دادند كه دو مسافر محترم كه هر دو از علما مىباشند وارد سمرقند شدهاند پرسيدم آنها اهل كجا هستند ؟ به من جواب دادند كه آنها اهل ( سرزمين دست چپ ) مىباشند . ( توضيح : سرزمين دست چپ معناى تحت اللفظى كلمه شام است كه امروز باسم سوريه ميخوانيم و شام يعنى سرزمين دست چپ و يمن يعنى سرزمين دست راست - مترجم ) معلوم شد كه يكى از آن دو مسافر در شهر حلب سكونت دارد و ديگرى در شهر دمشق . سرنوشت انسان شگفتىها دارد و روزى كه آن دو مسافر وارد سمرقند شدند من پيشبينى نمىكردم كه زمانى خواهد آمد كه از نسل آن دو مسافر فرزندانى بوجود ميآيند كه راجع به من كتاب خواهند نوشت . امروز كه عمر من بهفتاد رسيده و مىتوانم تمام وقايع را با يك نظر ببينم ميگويم كه يكى از آن دو مسافر موسوم به ( كمال الدين ) داراى پسرى شد موسوم به ( نظام الدين شامى ) كه يك كتاب بنام ( ظفرنامه ) راجع به من نوشت ديگرى باسم ( عربشاه ) داراى فرزندى گرديد موسوم به ( ابن عربشاه ) كه كتابى را راجع به من شروع كرده ولى هنوز بخاتمه نرسانيده و من هم آن را نديدهام ليكن گفته كه عنوان كتاب را چنين خواهد گذاشت ( عجائب المقدور فى نوائب تيمور ) . دو مسافر دانشمند در ماه جمادى الاولى سال 765 هجرى وارد سمرقند شدند و در آن موقع نه ( نظام الدين شامى ) نويسنده ( ظفرنامه ) بوجود آمده بود نه ( ابن عربشاه ) هر دو مسافر از جمله